تبليغاتX
دانـــــــــــــــــــوش  
ÔÚÑÏÇÓÊÇääÞÏ æ äÙÑÇäÏíÔåßÊÇÈ   
 

چشمانم را می دوزم به چشمانت !

سرانگشتانم سر  ِ راه ِ سرانگشتانت را می گیرند ...

سرانگشتانم دهان باز می کنند ...

هم کلام  ِ سرانگشتانت می شوند ...

زندگی رنگ دگر می گیرد ...

به همین آسانی ...

 

نوشته شده توسط دانـــــوش ساعت 1:1 | |

 

آن روز  خندیدی ... ( ل ) خندید (س) خندید ( ر ) خندید ...

لنز  ِ عسلی ِ وسط ِ آسمان ِ چشمانت ! خندید

سایه ی پشت ِ پلک هایت ! خندید

رُژ گونه ی چند رنگ ِ گیلاسگونه ات ! خندید

رُژلب ِ کالباسی ِ مایل به صورتی ِ براقت ! خندید

ریمل ِ ضدآب ِ خورده مژه دارت ! خندید

آن روز تو  خندیدی ؟

 

نوشته شده توسط دانـــــوش ساعت 2:14 | |

 

امروز دیر آمد...

و با همه بت ها و عاشقهایش زود هم میرود...

شاید عاشق امروز، خود، فردا بتی باشد

و شاید بت امروز هرگز عاشق نشود ...

 

نوشته شده توسط دانـــــوش ساعت 19:18 | |

 

پلک نزن ... 

به من نگاه کن ...

من ترجمه ی نگاهت را روی خط چشم هایت می نویسم !!

 

نوشته شده توسط دانـــــوش ساعت 21:40 | |

 

تلالو چشمانت را دیدم و آنها را بستی...

برق چشمانت چنان خیره ام کرد

که هنوز چیزی را نمی بینم

چه رسد به کسی دیگر...

 

نوشته شده توسط دانـــــوش ساعت 16:47 | |

دارم فرار مي کنم

از همه چيز از همه جا از روزنامه هاي صبح و عصر

ازدحام ایستگاه مترو ، ویترین کتاب فروشی ها

از تلفنی که هیچ وقت زنگ نمی زنه ، از قوطی خالی کنسروها که بو گرفتن

از اس امس های تکراری ، بوی گند فاضلاب

از این معماری بد قواره که مثل سلول سرطانی هر روز حجیم تر می شه

خنده های چندش آور رابطه هایی که پیش از اون که شروع بشن تموم شدن

من فرار می کنم از کابوس ها از یه ذهن خشکیده ی خسته

میرم به یه جای دور دست به جایی که ندیدمش جایی که نمی دونم کجاست

 

نوشته شده توسط دانـــــوش ساعت 23:32 | |

 

من پُر از فردايم ...

و چه خالی از دیروز ...

با قدم هایی کوتاه ،  به سوی تو ...

سهم من خط چشم های سفید ِ کف ِ خیابان

خنده های چالگونه ی تو ...

پای پیچ خورده ی من ...

و رُژ لب ٍ پاریسی ِ چراغ ِ قرمز ، برای گفتن ِ واژه ی ایست !

دو سلام از من ، هیچ جوابی از تو ...

 

نوشته شده توسط دانـــــوش ساعت 12:18 | |

 

فردایم گم شده
تو نمیدانی کجاست؟
آخرین بار گذاشته بودمش کنارنامه هایی که
زمانی هر روز به دستم می رسید
همان گوشه اتاقم که یک جعبه کادویی هست
کادویی که هرگز فرصت دادنش پیدا نشد
کنار همان گل سرخ خشک شده
تو آنرا ندیدی...؟

 

نوشته شده توسط دانـــــوش ساعت 10:52 | |

دغدغه های دیروز حسرت های دیروز و فرداست ...

نگاه نگران من و تو ...

نگاه به امروز و فرداست ...

و اینجاست که سکوت تبدیل به صدایی آشنا می شود ...

صدایی که هر روز و امروز ...

با ماست ...

من آن را می شنوم ، فریاد می زنم ، اما خاموش ، می خندم ، اما خاموش ، می گریم ، اما...

نوشته شده توسط دانـــــوش ساعت 23:15 | |

می نویسم

نقطه نمی گذارم ، اگر ماندی تو بگذار .

 

نوشته شده توسط دانـــــوش ساعت 13:1 | |