چشمانم را می دوزم به چشمانت !
سرانگشتانم سر ِ راه ِ سرانگشتانت را می گیرند ...
سرانگشتانم دهان باز می کنند ...
هم کلام ِ سرانگشتانت می شوند ...
زندگی رنگ دگر می گیرد ...
به همین آسانی ...
آن روز خندیدی ... ( ل ) خندید (س) خندید ( ر ) خندید ...
لنز ِ عسلی ِ وسط ِ آسمان ِ چشمانت ! خندید
سایه ی پشت ِ پلک هایت ! خندید
رُژ گونه ی چند رنگ ِ گیلاسگونه ات ! خندید
رُژلب ِ کالباسی ِ مایل به صورتی ِ براقت ! خندید
ریمل ِ ضدآب ِ خورده مژه دارت ! خندید
آن روز تو خندیدی ؟
امروز دیر آمد...
و با همه بت ها و عاشقهایش زود هم میرود...
شاید عاشق امروز، خود، فردا بتی باشد
و شاید بت امروز هرگز عاشق نشود ...
پلک نزن ...
به من نگاه کن ...
من ترجمه ی نگاهت را روی خط چشم هایت می نویسم !!
تلالو چشمانت را دیدم و آنها را بستی...
برق چشمانت چنان خیره ام کرد
که هنوز چیزی را نمی بینم
چه رسد به کسی دیگر...
از همه چيز از همه جا از روزنامه هاي صبح و عصر
ازدحام ایستگاه مترو ، ویترین کتاب فروشی ها
از تلفنی که هیچ وقت زنگ نمی زنه ، از قوطی خالی کنسروها که بو گرفتن
از اس امس های تکراری ، بوی گند فاضلاب
از این معماری بد قواره که مثل سلول سرطانی هر روز حجیم تر می شه
خنده های چندش آور رابطه هایی که پیش از اون که شروع بشن تموم شدن
من فرار می کنم از کابوس ها از یه ذهن خشکیده ی خسته
میرم به یه جای دور دست به جایی که ندیدمش جایی که نمی دونم کجاست
من پُر از فردايم ...
و چه خالی از دیروز ...
با قدم هایی کوتاه ، به سوی تو ...
سهم من خط چشم های سفید ِ کف ِ خیابان
خنده های چالگونه ی تو ...
پای پیچ خورده ی من ...
و رُژ لب ٍ پاریسی ِ چراغ ِ قرمز ، برای گفتن ِ واژه ی ایست !
دو سلام از من ، هیچ جوابی از تو ...
فردایم گم شده
تو نمیدانی کجاست؟
آخرین بار گذاشته بودمش کنارنامه هایی که
زمانی هر روز به دستم می رسید
همان گوشه اتاقم که یک جعبه کادویی هست
کادویی که هرگز فرصت دادنش پیدا نشد
کنار همان گل سرخ خشک شده
تو آنرا ندیدی...؟
نگاه نگران من و تو ...
نگاه به امروز و فرداست ...
و اینجاست که سکوت تبدیل به صدایی آشنا می شود ...
صدایی که هر روز و امروز ...
با ماست ...
من آن را می شنوم ، فریاد می زنم ، اما خاموش ، می خندم ، اما خاموش ، می گریم ، اما...
می نویسم

نقطه نمی گذارم ، اگر ماندی تو بگذار .



