تلالو چشمانت را دیدم و آنها را بستی ... برق چشمانت چنان خیره ام کرد که هنوز چیزی را نمی بینم چه رسد به کسی دیگر ...
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 16:47 توسط دانـــوش |
دارم فرار مي کنم
از همه چيز از همه جا از روزنامه هاي صبح و عصر ازدحام ایستگاه مترو ، ویترین کتاب فروشی ها از تلفنی که هیچ وقت زنگ نمی زنه ، از قوطی خالی کنسروها که بو گرفتن از اس امس های تکراری ، بوی گند فاضلاب از این معماری بد قواره که مثل سلول سرطانی هر روز حجیم تر می شه خنده های چندش آور رابطه هایی که پیش از اون که شروع بشن تموم شدن من فرار می کنم از کابوس ها از یه ذهن خشکیده ی خسته میرم به یه جای دور دست به جایی که ندیدمش جایی که نمی دونم کجاست
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:32 توسط دانـــوش |
من پُر از فردايم ... و چه خالی از دیروز ... با قدم هایی کوتاه ، به سوی تو ... سهم من خط چشم های سفید ِ کف ِ خیابان خنده های چالگونه ی تو ... پای پیچ خورده ی من ... و رُژ لب ٍ پاریسی ِ چراغ ِ قرمز ، برای گفتن ِ واژه ی ایست ! دو سلام از من ، هیچ جوابی از تو ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:18 توسط دانـــوش |
فردایم گم شده
تو نمیدانی کجاست؟
آخرین بار گذاشته بودمش کنارنامه هایی که
زمانی هر روز به دستم می رسید
همان گوشه اتاقم که یک جعبه کادویی هست
کادویی که هرگز فرصت دادنش پیدا نشد
کنار همان گل سرخ خشک شده
تو آنرا ندیدی...؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:52 توسط دانـــوش |
دغدغه های دیروز حسرت های دیروز و فرداست ...
نگاه نگران من و تو ... نگاه به امروز و فرداست ... و اینجاست که سکوت تبدیل به صدایی آشنا می شود ... صدایی که هر روز و امروز ... با ماست ... من آن را می شنوم ، فریاد می زنم ، اما خاموش ، می خندم ، اما خاموش ، می گریم ، اما...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:15 توسط دانـــوش |
می نویسم نقطه نمی گذارم ، اگر ماندی تو بگذار . 
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 13:1 توسط دانـــوش |
دستهایت گرم ...
قلبت تمیز ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:24 توسط دانـــوش |
باشد که باد همیشه تو را به جلو براند...
و خورشید تا میتواند نورش را بر تو بتاباند...
تا آسمان زندگیت همیشه آبی آبی بماند...
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:59 توسط دانـــوش |
آخرين بار ... پيش از اينكه مداد را تراش كنم ... با آن از تو نوشته بودم !
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:37 توسط دانـــوش |
برگ برگ قلبت سبز
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:18 توسط دانـــوش |
اینچنین نازک مژگان ... به چه کار آیدت
وقتی نبینی در جهان ... آنچه که خوش آیدت 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 17:26 توسط دانـــوش |
قلب کوچک گنجشک
از نگاه مترسک ایستاد...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 23:44 توسط دانـــوش |
نوازنده نیازی ... نوایت آه سازی
برو بر بال بازی ... رها کن بچه بازی
کین غم که تو می سازی ... میرود بر باد به نازی
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:4 توسط دانـــوش |
پی نوشت : عمرا به کسی شیرینی اونم از نوع شام بدم. تبریکاتتونم به صورت نظر پذیرا هستم.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:7 توسط دانـــوش |
خنده ی شيرين انار ... نگاه ِ آبدار تو ... 
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:19 توسط دانـــوش |