تبليغاتX
دانــــوش

 

اینگونه او را دیدم ...

پیشانی ، چشم ، گونه ...

و اینگونه فهمیدم .

مهم نیست چه ...

مهم این است که ...

!! ه ن و گ ن ی ا   او را دیدم ...

پی نوشت ۱: می دانم روزی نام من سر زبان کوچه ای بن بست می افتد ...

پی نوشت ۲: ندارد

پی نوشت ۳ : این روز ها تلفن من فقط  یک چیز می گوید ... بی معرفت !!

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 8:2 توسط دانـــوش |


چند وقتی است

اسب دلم تند می تازد

چند وقتی است

رخش من دیگر نمی بازد

من که زمانی آهسته می راندم

این روزها در مهار اسب دلم  ماندم

چند وقتی است

رخش من سرعت گرفته

چند وقتی است

این موضوع وقتم را گرفته

عقلم هم دائم در نصیحت

گویدش خوش نباشد عاقبت

چند وقتی است

دلم خطم را نمی خواند

چند وقتی است

می کند هر آنچه می خواهد

دیگر نمی دانم کدام می بازد

عقلم که دیگر خوب نمی تازد...

پی نوشت: من اسب سواری بلد نیستم یکی منو نجات بدددده ه ه ه ......

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:13 توسط شــادی |


وقتی رفتی ...

قلبم شکست

حالا که برگشتی

قلبم چیزی نیست جز

یک چینی بند خورده

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:47 توسط شــادی |


یادت می آید...

آن روزهای سرد زمستان

که من و تو همچون مستان

می آمدیم به وبلاگستان

نبودیم اینچنین دوستان

همچون کودکان دبستان

ویا حتی کودکستان

بویی نبردیم از آن گلستان

تو فرار می کردی از آن داستان 

من می گفتم خدایا دادم بستان

چه زود گذشت آن زمستان!

 پی نوشت : خسرو شکیبایی را بسیار دوست می داشتم . خدا رحمتش کنه

irna

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 16:18 توسط شــادی |


داری سخنی گرم چو  نان چون  چایی ...

شعرت شکر است و سخنت داراییم ...

نیمروی تو ماه است و رویت همه خورشید ...

می چکد از گوشه ی ابروی تو خامه و سر شیر ...

ای عسل بانو ، عسل چشم ، مرباگونه ...

نوش جانت میل کردم صبحانه ام را خونه ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 14:37 توسط دانـــوش |


ای تو همه صبح امید

با من صبحانه می خوری؟

من شعرهایت را

چون مربا

لای نان قالب وبلاگت 

لقمه می کنم

و چه با اشتها

همه را می خورم

نظراتت را به جای شکر

در چای ام حل می کنم

تا شیرین شود

و چه با اشتها

همه را می نوشم

شعرهایم را برای تو

با کره دوستی

لقمه می کنم

در چای ات

شکر می ریزم

از همان شکرهایی که

چای ام را با آن شیرین کردم

نیمروی صبحانه مان

همان خورشیدی است

که می خواستی

قول می دهم

 نمکش زیاد نشود 

با من صبحانه می خوری؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 10:27 توسط شــادی |


دلم نقاشی می خواهد...

قلم دست می گیرم

بیشتر به این دو تمایل دارم:

سیاه و سفید

مثل بیشتر زندگی

اما زندگی ام را چه شکلی بکشم؟

به گمانم شکل زندگی من

چارخانه است

حالا که خوب فکرش را می کنم

عین صفحه شطرنج...  

اما زندگی پر از استثناست

و تو استثنای زندگی من

پس می کشمت

به شکل قلبی سرخ

اما کوچک

در وسط چارخانه های

سیاه و سپید...

واین شد همه زندگی ام

نقاشی ام را

با کمال احترام

به تو تقدیم می کنم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:53 توسط شــادی |


 

ای خاکیان ِ حریص  ِ گرسنه !!!

من تشنه ام خورشید می خواهم ...

همین جا می ایستم ...

خورشید می خواهم ...

آسمان ابری ، هوا بسيار باراني است ...

من اما تشنه ام ،خورشید می خواهم ...

پی نوشط : من ِ کلاص اولی ِ کوچولو به انداضه چهار طا دوست دارم چه بخوای چه نخوای !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:51 توسط دانـــوش |


امروز نه فقط

 ع می خندد

ل می خندد

ی می خندد،

که کائنات می خندد

بهترین دوست دنیا

امروز آمد

تا رسم دوستی

نشان دهد

نه تا دم تیغ 

که سر شکافته

 تا خود تیغ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 12:13 توسط شــادی |


 

ای رو برو ترین ردیف ِ صندلی ها ...

اشتهای چشمانم  را دیدی ...

نیل چشمهایت را بستی ...

اشتهایم کور شد پشت ِ آن میز !!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:48 توسط دانـــوش |


 

ای که هستی ...

م ی د ا ن ی ؟

وقتی نیستی ...

دلم برای خودم تنگ می شود !!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:30 توسط دانـــوش |


بیا که آمدنت

بوی خوش همدلی است

بوی فرار غم ها

 بوی شادی است

گرمی دستانت

حتی از این همه فاصله

دلگرمم می کند

و مهربانی ات...

چیزی نیست جز

همان نیاز همیشگی ام

مدتی است که

 وقتی هستی شادم

نیستی غمگین

بیا که آمدنت را

در این روزهای سخت

با دسته گلی از

زنبقهای وحشی باغ خیالم

به انتظار نشسته ام

پس کجایی...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:40 توسط شــادی |


در شب سکون و سکوت

شب تنهایی و بی خوابی

جایی آن سوی مرز رویاها

نوری به من چشمک می زند

نوایی از دوردستها مرا می خواند

و بر سر گشتگی های همیشه ام می افزاید 

گویی مرا آرام حرام است

تا خود سپیده دم...

و نوری که گویی سالهاست چشمک میزند

همه دنیایم می شود

و من می مانم و صبحی پر از نور و روشنی

که مرا با نوایی آشنا به خود می خواند

برخیز که روزی نو پیش روست

و این داستان تکرار می شود...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 3:39 توسط شــادی |


میدانم...

می خواستی کنارم باشی

اما نمیدانم

من زود رفتم

یا تو دیر آمدی 

که هرگز همدیگر را ندیدیم

و قاب عکس رویاهایم

هنوز از تو خالی است...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:52 توسط شــادی |


باز دیشب

خوابت را دیدم،

 نیامدی...

دیگر امشب

خوابت را نمی بینم،

که بیایی...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:49 توسط شــادی |