تبليغاتX
دانــــوش  
ÔÚÑÏÇÓÊÇääÞÏ æ äÙÑÇäÏíÔåßÊÇÈ   
 

اینگونه او را دیدم ...

پیشانی ، چشم ، گونه ...

و اینگونه فهمیدم .

مهم نیست چه ...

مهم این است که ...

!! ه ن و گ ن ی ا   او را دیدم ...

پی نوشت ۱: می دانم روزی نام من سر زبان کوچه ای بن بست می افتد ...

پی نوشت ۲: ندارد

پی نوشت ۳ : این روز ها تلفن من فقط  یک چیز می گوید ... بی معرفت !!

 

نوشته شده توسط دانـــوش در ساعت 8:2 | |

چند وقتی است

اسب دلم تند می تازد

چند وقتی است

رخش من دیگر نمی بازد

من که زمانی آهسته می راندم

این روزها در مهار اسب دلم  ماندم

چند وقتی است

رخش من سرعت گرفته

چند وقتی است

این موضوع وقتم را گرفته

عقلم هم دائم در نصیحت

گویدش خوش نباشد عاقبت

چند وقتی است

دلم خطم را نمی خواند

چند وقتی است

می کند هر آنچه می خواهد

دیگر نمی دانم کدام می بازد

عقلم که دیگر خوب نمی تازد...

پی نوشت: من اسب سواری بلد نیستم یکی منو نجات بدددده ه ه ه ......

 

نوشته شده توسط شــادی در ساعت 22:13 | |

وقتی رفتی ...

قلبم شکست

حالا که برگشتی

قلبم چیزی نیست جز

یک چینی بند خورده

 

نوشته شده توسط شــادی در ساعت 21:47 | |

یادت می آید...

آن روزهای سرد زمستان

که من و تو همچون مستان

می آمدیم به وبلاگستان

نبودیم اینچنین دوستان

همچون کودکان دبستان

ویا حتی کودکستان

بویی نبردیم از آن گلستان

تو فرار می کردی از آن داستان 

من می گفتم خدایا دادم بستان

چه زود گذشت آن زمستان!

 پی نوشت : خسرو شکیبایی را بسیار دوست می داشتم . خدا رحمتش کنه

irna

نوشته شده توسط شــادی در ساعت 16:18 | |

داری سخنی گرم چو  نان چون  چایی ...

شعرت شکر است و سخنت داراییم ...

نیمروی تو ماه است و رویت همه خورشید ...

می چکد از گوشه ی ابروی تو خامه و سر شیر ...

ای عسل بانو ، عسل چشم ، مرباگونه ...

نوش جانت میل کردم صبحانه ام را خونه ...

 

نوشته شده توسط دانـــوش در ساعت 14:37 | |

ای تو همه صبح امید

با من صبحانه می خوری؟

من شعرهایت را

چون مربا

لای نان قالب وبلاگت 

لقمه می کنم

و چه با اشتها

همه را می خورم

نظراتت را به جای شکر

در چای ام حل می کنم

تا شیرین شود

و چه با اشتها

همه را می نوشم

شعرهایم را برای تو

با کره دوستی

لقمه می کنم

در چای ات

شکر می ریزم

از همان شکرهایی که

چای ام را با آن شیرین کردم

نیمروی صبحانه مان

همان خورشیدی است

که می خواستی

قول می دهم

 نمکش زیاد نشود 

با من صبحانه می خوری؟

نوشته شده توسط شــادی در ساعت 10:27 | |

دلم نقاشی می خواهد...

قلم دست می گیرم

بیشتر به این دو تمایل دارم:

سیاه و سفید

مثل بیشتر زندگی

اما زندگی ام را چه شکلی بکشم؟

به گمانم شکل زندگی من

چارخانه است

حالا که خوب فکرش را می کنم

عین صفحه شطرنج...  

اما زندگی پر از استثناست

و تو استثنای زندگی من

پس می کشمت

به شکل قلبی سرخ

اما کوچک

در وسط چارخانه های

سیاه و سپید...

واین شد همه زندگی ام

نقاشی ام را

با کمال احترام

به تو تقدیم می کنم

 

نوشته شده توسط شــادی در ساعت 18:53 | |

 

ای خاکیان ِ حریص  ِ گرسنه !!!

من تشنه ام خورشید می خواهم ...

همین جا می ایستم ...

خورشید می خواهم ...

آسمان ابری ، هوا بسيار باراني است ...

من اما تشنه ام ،خورشید می خواهم ...

پی نوشط : من ِ کلاص اولی ِ کوچولو به انداضه چهار طا دوست دارم چه بخوای چه نخوای !

 

نوشته شده توسط دانـــوش در ساعت 15:51 | |

امروز نه فقط

 ع می خندد

ل می خندد

ی می خندد،

که کائنات می خندد

بهترین دوست دنیا

امروز آمد

تا رسم دوستی

نشان دهد

نه تا دم تیغ 

که سر شکافته

 تا خود تیغ...

 

نوشته شده توسط شــادی در ساعت 12:13 | |

 

ای رو برو ترین ردیف ِ صندلی ها ...

اشتهای چشمانم  را دیدی ...

نیل چشمهایت را بستی ...

اشتهایم کور شد پشت ِ آن میز !!!

 

نوشته شده توسط دانـــوش در ساعت 11:48 | |

 

ای که هستی ...

م ی د ا ن ی ؟

وقتی نیستی ...

دلم برای خودم تنگ می شود !!!

 

نوشته شده توسط دانـــوش در ساعت 0:30 | |

بیا که آمدنت

بوی خوش همدلی است

بوی فرار غم ها

 بوی شادی است

گرمی دستانت

حتی از این همه فاصله

دلگرمم می کند

و مهربانی ات...

چیزی نیست جز

همان نیاز همیشگی ام

مدتی است که

 وقتی هستی شادم

نیستی غمگین

بیا که آمدنت را

در این روزهای سخت

با دسته گلی از

زنبقهای وحشی باغ خیالم

به انتظار نشسته ام

پس کجایی...

 

نوشته شده توسط شــادی در ساعت 23:40 | |

در شب سکون و سکوت

شب تنهایی و بی خوابی

جایی آن سوی مرز رویاها

نوری به من چشمک می زند

نوایی از دوردستها مرا می خواند

و بر سر گشتگی های همیشه ام می افزاید 

گویی مرا آرام حرام است

تا خود سپیده دم...

و نوری که گویی سالهاست چشمک میزند

همه دنیایم می شود

و من می مانم و صبحی پر از نور و روشنی

که مرا با نوایی آشنا به خود می خواند

برخیز که روزی نو پیش روست

و این داستان تکرار می شود...

 

نوشته شده توسط شــادی در ساعت 3:39 | |

میدانم...

می خواستی کنارم باشی

اما نمیدانم

من زود رفتم

یا تو دیر آمدی 

که هرگز همدیگر را ندیدیم

و قاب عکس رویاهایم

هنوز از تو خالی است...

 

نوشته شده توسط شــادی در ساعت 23:52 | |

باز دیشب

خوابت را دیدم،

 نیامدی...

دیگر امشب

خوابت را نمی بینم،

که بیایی...

نوشته شده توسط شــادی در ساعت 23:49 | |