پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
دلت ابر
دلم ببر
دلت را ببار
دلم را ببر
پي نوشت : تقديم به بزرگي كه بچه گي ام را ناديده گرفت .
نوشته شده توسط دانـــوش در ساعت 17:28 |
|
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
تو را جویمت
نیابمت
که را جویی
نمی بینمت؟
نوشته شده توسط شــادی در ساعت 23:5 |
|
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387
چشمک نزن چراغ خیابان عاشقی ...
شنيده ام عشق يک تصادف است ...
ديگر احتياط نمي كنم ...
دلم مي خواهد با او تصادف کنم ...
وسط همين چهار راه ...
آستیگمات ِ دلم ، دیگر هیچ کسی را جز او نمی بیند ...
با من تصادف ميکني بانو ؟
پی نوشت : اگر مغز گردو را می خواهی باید سیاه شدن دستت را به جان بخری ...
نوشته شده توسط دانـــوش در ساعت 14:36 |
|
پنجشنبه دهم مرداد 1387
می نویسم نه
برای تو می خوانم آری
می نویسم تلخ
برای تو می خوانم شیرینی
می نویسم رنج
برای تو می خوانم راحتی
می نویسم جفا
برای تو می خوانم همدلی
اینطور می نویسم
آنطور می خوانم
که مبادا با زندگی
آشنا شوی
نوشته شده توسط شــادی در ساعت 1:46 |
|
پنجشنبه سوم مرداد 1387
دیشب که چشمانت سوخت ...
دلم کباب شد ...
پی نوشت : برق چشمان ِ تو هیچگاه نمی رود !!!
نوشته شده توسط دانـــوش در ساعت 8:23 |
|
سه شنبه یکم مرداد 1387
حالت چشمانت
بی حالم کرد
اما تو با بی حالیم
حال کردی...
نوشته شده توسط شــادی در ساعت 19:30 |
|


