هر چه قلم می ریزم روی کاغذ
واژه ها برایت جفت می آید ! نفس ... نفس اینم جایزه اش : نفس ... نفس و جایزه اش ...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 20:6 توسط دانـــوش |
من : فکر می کنی بی بی بالش رو کجا گذاشته
خواهرم : من می دونم صبر کن الان برات میارم ! من : این چیه !!! خواهرم : بالش دیگه ... من : این بالش رو نمی گم اون بالش رو میگم خواهرم : چه فرقی می کنه کدوم بالش ! من : این بالش برای خوابیدن ِ اون بالش برای پرواز کردن ...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 19:55 توسط دانـــوش |
می گویند نفس كشيدن ِ روزه دار هم عبادت محسوب مي شود ! آقای خدا من که نفسم را روزه ام چه کنم ؟
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 19:38 توسط دانـــوش |
اسم
هیچکس ابن ِ هیچ ... مردی که حرفی برای گفتن ندارد ! و همیشه قلمش دوان دوان روی کاغذ ِ سفید نفس نفس می زند ... پی نوشت : می گویند این نفس نفس عبادت محسوب نمی شود !!!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 19:26 توسط دانـــوش |
باران هم نمی بارد !
که بهانه شود برای زیر یک چتر بودن تا سر همین کوچه ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 11:21 توسط دانـــوش |
اکنون میان دو چیز گیرم
کلاغ ِ پشت پنجره و خودم ... که جز یک هیچ ِ بزرگ هیچ چیز ِ دیگری بین ما نیست ... گاهی باید کم باشی تا کمبودت احساس شه نه اینکه نباشی تا نبودت عادت شه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 13:45 توسط دانـــوش |
تو
تنها خورشیدی هستی که عینک آفتابی می زنه !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 18:13 توسط دانـــوش |
تو به قلب نياز داري
و من برايت مرگ مغزي مي شوم در اتاقی شیشه ای روحم عاشق روحت می شود دل به دلِ هم ... صدایی می آید ، دری باز می شود تو به پايين بر مي گردي من به بالا مي ميرم ...
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 2:0 توسط دانـــوش |
درسته در زيبايي به تو نمي رسم
ولي در عوض تو به اندازه ي هر دو ي مان زيبايي ...
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 1:38 توسط دانـــوش |
آفلاین که هستی ، از همیشه آنلاین تری ...
دوباره که فکر می کنم
می بینم ، ماه ِ عسل به چشمانت نرفته !!!
تو خودت ماه ِ عسلی ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 23:35 توسط دانـــوش |
خاکیان
در آسمان به دنبال چه هستید انعکاس روی ماه ِ او از زمین ! چشمتان روشن ... عیدتان مبارک ... ولی من کماکان او را روزه ام
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:42 توسط دانـــوش |
دریا به کویر من بیا ...
به صحرای ربع الخالی از تو ... به فلات ِ جغرافیای سینه ی من جبرا جبیرا ... صبرا جمیلا ...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 17:18 توسط دانـــوش |
آدم به زبان عبري یعني خاك و حوا به زبان ِ من يعني تو ...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 16:47 توسط دانـــوش |
ساب سولار وار ...
گردی ِ چشم ِ تو را نقطه ی بنچمارک ِ دلم می گیرم توتال استیشن گونه ، تو را برداشت می کنم
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 16:17 توسط دانـــوش |
گل شيفته ي من ...
حتي خيابان هاي پاريس هم در شب ديدني تر و جذاب تر از چشمان تو نيست پی نوشت : فردا بی بی آب ِ مروارید چشمش رو عمل می کنه ...
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 0:49 توسط دانـــوش |