« مادربزرگ من » منبع : بانو شیوا فرازمند پی نوشت : من رو حرف شما نمی تونم حرف بزنم پی نوشت ۱ : دلپذیر بانو ممنون برای شعر زیبایتان پی نوشت ۲: از تمام دوستانی که لطف داشتن تشکر می کنم ...
چه رنگارنگه دنیات ، چه شورو حالی داره
یه قسمتش زمستون ، یه قسمتش بهاره
مادر بزرگ نازم ، چه عشقی داره دنیات
پرنده رنگ آفتاب ، پریده توی چشمات
عجب هوایی داره ، د نیای رنگارنگت
کبوتری نشسته ، تو خلوت قشنگت
یه شاخه ی پر از عشق ، میون شاخ و برگات
پر می کشه شاپرک ، میون دشت گلهات
بهار دنیای تو ، پر از شوق رسیدن
نقاش آرزوهات ، پر از حس کشیدن
پر از برف سفیده ، زمستون دنیاهات
سپیدی برف اون ، چکیده روی موهات
چه رنگارنگه دنیات ، رنگین کمونه دنیات
شادی داره غم داره ، تلخ و شیرینه دنیات
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 16:21 توسط دانـــوش |
ترسیدم مادر بزرگم بمیره مُرد
ترسیدم تصادف کنم کردم ترسیدم تو امتحان نمره نیارم نیاوردم ترسیدم از دستم بیفته افتاد ترسیدم ترکم کنه کرد انگار آدمی از هر چه می ترسد به سرش می آید
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:34 توسط دانـــوش |
یک هفته ی سخت و بیماری مادر بزرگ
و بیمارستانی که تشخیص نمی دهد چه بر سرش آمده و ICU ... می پرسم : خوبی ؟ می گوید : خدا رو شکر خوبم !! و من می فهمم که یعنی خرس خورده ! برای روشن شدن ذهن لازم است داستان خرس خورده را کوتاه توضیح بدم یک روز کودکی سربازی را می بیند که یک پا ندارد جلو می رود و از او می پرسد چگونه پای خود را از دست دادی سرباز با این سوال به فکر فرو می رود و به یاد جنگی که در آن شرکت داشته می افتد غرش توپها و زجه ی مجروحین .. و خویشتن را که بر زمین افتاده .. و بیمارستان و جراحان و چاقوهای تیزشان .. و اون روزی که گفتن می خوایم عمل کنیم و ببریم .. التماس ها و گریه هایی که کرده ، همه را به خاطر می آورد . ولی از هیچ کدام از این جریان که نمی تونه به بچه چیزی بگه پس به خودش میاد و میگه : " خرس خورده " خودشو راحت می کنه ...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:13 توسط دانـــوش |
به نام خدا
گذشته بر او بر بسی کام و دام ... یکی تیزپائی و دانوش نام برای روشن شدن ذهن لازم بتذکر است که کلمه " دانوش " نام مردی است که عذرا چشم او را درآورد " عذرا " یکی از نام های معشوقه است ! پی نوشت : دانوش در لغت به معنی جاودانگیست ...
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 20:12 توسط دانـــوش |
به نام خدا
من . نه ! اين مصرع ِ ناتمام بيت نمي شود ...
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 5:58 توسط دانـــوش |
به نام خدا
شب هایی هستند که آدمی خوابش نمی آید
نه بخاطر خواب بعد از ظهرش ...
نه بخاطر مشغله های ذهنی و فکری اش ...
نه بخاطر حرف هایش و نه بخاطر ... بخاطر هیچ چیز هم نه !
فقط و فقط به خاطر خودش !
شبی که اگر بخواهد
می تواند تا صبح بیدار بماند و بنویسد و بنویسد و بنویسد
از هر چه بخواهد بنویسد و روز بعد آنرا بخواند و تعجب کند
از هر آنچه که نوشته است ، که آیا من اینها را نوشته ام ؟
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 4:35 توسط دانـــوش |