نیابمت
که را جویی
نمی بینمت؟
برای تو می خوانم آری
می نویسم تلخ
برای تو می خوانم شیرینی
می نویسم رنج
برای تو می خوانم راحتی
می نویسم جفا
برای تو می خوانم همدلی
اینطور می نویسم
آنطور می خوانم
که مبادا با زندگی
آشنا شوی
بی حالم کرد
اما تو با بی حالیم
حال کردی...
اسب دلم تند می تازد
چند وقتی است
رخش من دیگر نمی بازد
من که زمانی آهسته می راندم
این روزها در مهار اسب دلم ماندم
چند وقتی است
رخش من سرعت گرفته
چند وقتی است
این موضوع وقتم را گرفته
عقلم هم دائم در نصیحت
گویدش خوش نباشد عاقبت
چند وقتی است
دلم خطم را نمی خواند
چند وقتی است
می کند هر آنچه می خواهد
دیگر نمی دانم کدام می بازد
عقلم که دیگر خوب نمی تازد...
پی نوشت: من اسب سواری بلد نیستم یکی منو نجات بدددده ه ه ه ......
قلبم شکست
حالا که برگشتی
قلبم چیزی نیست جز
یک چینی بند خورده
آن روزهای سرد زمستان
که من و تو همچون مستان
می آمدیم به وبلاگستان
نبودیم اینچنین دوستان
همچون کودکان دبستان
ویا حتی کودکستان
بویی نبردیم از آن گلستان
تو فرار می کردی از آن داستان
من می گفتم خدایا دادم بستان
چه زود گذشت آن زمستان!
پی نوشت : خسرو شکیبایی را بسیار دوست می داشتم . خدا رحمتش کنه
با من صبحانه می خوری؟
من شعرهایت را
چون مربا
لای نان قالب وبلاگت
لقمه می کنم
و چه با اشتها
همه را می خورم
نظراتت را به جای شکر
در چای ام حل می کنم
تا شیرین شود
و چه با اشتها
همه را می نوشم
شعرهایم را برای تو
با کره دوستی
لقمه می کنم
در چای ات
شکر می ریزم
از همان شکرهایی که
چای ام را با آن شیرین کردم
نیمروی صبحانه مان
همان خورشیدی است
که می خواستی
قول می دهم
نمکش زیاد نشود
با من صبحانه می خوری؟
قلم دست می گیرم
بیشتر به این دو تمایل دارم:
سیاه و سفید
مثل بیشتر زندگی
اما زندگی ام را چه شکلی بکشم؟
به گمانم شکل زندگی من
چارخانه است
حالا که خوب فکرش را می کنم
عین صفحه شطرنج...
اما زندگی پر از استثناست
و تو استثنای زندگی من
پس می کشمت
به شکل قلبی سرخ
اما کوچک
در وسط چارخانه های
سیاه و سپید...
واین شد همه زندگی ام
نقاشی ام را
با کمال احترام
به تو تقدیم می کنم
ع می خندد
ل می خندد
ی می خندد،
که کائنات می خندد
بهترین دوست دنیا
امروز آمد
تا رسم دوستی
نشان دهد
نه تا دم تیغ
که سر شکافته
تا خود تیغ...
بوی خوش همدلی است
بوی فرار غم ها
بوی شادی است
گرمی دستانت
حتی از این همه فاصله
دلگرمم می کند
و مهربانی ات...
چیزی نیست جز
همان نیاز همیشگی ام
مدتی است که
وقتی هستی شادم
نیستی غمگین
بیا که آمدنت را
در این روزهای سخت
با دسته گلی از
زنبقهای وحشی باغ خیالم
به انتظار نشسته ام
پس کجایی...
شب تنهایی و بی خوابی
جایی آن سوی مرز رویاها
نوری به من چشمک می زند
نوایی از دوردستها مرا می خواند
و بر سر گشتگی های همیشه ام می افزاید
گویی مرا آرام حرام است
تا خود سپیده دم...
و نوری که گویی سالهاست چشمک میزند
همه دنیایم می شود
و من می مانم و صبحی پر از نور و روشنی
که مرا با نوایی آشنا به خود می خواند
برخیز که روزی نو پیش روست
و این داستان تکرار می شود...
می خواستی کنارم باشی
اما نمیدانم
من زود رفتم
یا تو دیر آمدی
که هرگز همدیگر را ندیدیم
و قاب عکس رویاهایم
هنوز از تو خالی است...
خوابت را دیدم،
نیامدی...
دیگر امشب
خوابت را نمی بینم،
که بیایی...
نگاه هرزه عادت هر شبه
عشق و عاشقی دگر نمانده
حرمت دوستی بی معنا مانده
مودتها نه عمری که لحظه ای
به ارزش پول های بسته ای
حس می کنی از آدمها خسته ای
انگار از هر رابطه دل کنده ای
کو نشان از آن همه نشانه
از آرزوی شادی دوباره
برای داشتن یک زندگی ساده
رابطه ها همه سو استفاده
خنده و گریه شده حرفه ای
آنهم فقط برای چند لحظه ای
اگر نه وسط پای سکه ای
نه خنده ای و نه هم گریه ای
این ها همه اشتباههای ساده
خطاهایی از نوع بچگانه
در حسرت نگاه عاشقانه
برادر هم با برادر بیگانه
عطرت را لمس می کنم
نگاهت را می شنوم
صدایت را می بینم
نمی فهمم...
شمایل تو با من چه کرد
که اینچنین حواسم
جابجا شده اند...

