به نام خدا
یونی بال ِ نارنجی ام را بر می دارم و کسی را که من دوستش می دارم روی پله های زیر زمین می نشیند و باران می گیرد .. و کسی را که من دوستش می دارم .. هـا.. می کند توی شیشه ی عینک ِ پسرکی که من کور شوم نبینم دست هایش را گرفته ای و بلند بلند می خندی که من فکر کنم خوشحالی از این داستانی که برایت می نویسم و پسرک با آن ته ریش مسخره برایت زمزمه می کند و .. آه ! دلبرک آن شیشه سیر ترشی را بزن وسط فرق بین من و آن که هفت سالگی اش را .. اینجا سرد است دلبرک ! و .. انتشاراتی که در آن کار می کنم گرمم نمی کند .. یونی .. بالم را بده ..